چه میدانی؟ شاید امروز قرعه به نام تو افتاد!
چه میدانی؟ شاید امروز قرعه به نام تو افتاد! چه میدانی؟ شاید امروز نوبت تو باشد! شاید در لیست، نام تو را علامت زدند. چه حدسی میزنی؟ امروز پولدار میشوی؟ یا در قرعه کشی بانک برنده خواهی شد؟ یا شانس در خانهات را خواهد زد و در آسمان آرزوهایت به پرواز در خواهی آمد؟
نه عزیزم! منظورم اینها نبود. میخواهم بگویم: شاید امروز روز مرگ تو باشد...
حتماً سرم داد میزنی و میگوئی: شماها فقط به فکر مرگ هستید. و من تا بیایم زبان باز کنم داد دیگری میزنی و میگوئی: به زندگی و چگونه زندگی کردن بیاندیش...
و بعد سری بالا میگیری و با نفرتی از من میروی...
و من آنچنان در برابر تو میمانم، حیران و پرسان که اینچه حرفی بود که زدم؟! اصلاً به من چه؟ فقط میخواستم بگویم: به فکر باش تنها نباشی. آنجا تنهایی خیلی سخت است...
و فردای آنروز به من میگویند که تو مردهای.
تو را در خندههای پنهانی از بابت ارثیهی به جا مانده یا کم شدن نانخور به خاک میسپارند و در این میان یکی که من و تو را میشناسد به من میگوید:
چه میدانی؟ شاید امروز نوبت تو باشد! شاید امروز قرعه به نام تو افتاد...
میخواهیم حرف نگفتهای نمانده باشد