ما، زندگی و امام زمان علیه السلام 5

قبلی

قانون پنجم

اگر فکر کردی وسط کار کم می‌آوریم و شروع به گفتن اراجیف می‌کنیم باید بگویم: سخت در اشتباهی. حالا چه شد که من فکر کردم که تو می‌خواهی چنین فکری بکنی هیچ ربطی به کم خوابی و گرسنگی و تشنگی ماه مبارک ندارد. هیچ ربطی هم به اوضاع اقتصادی داخلی و موج بیداری کشورهای اسلامی و موج خواب آلودگی و خلاصه کلیه‌ی امواج مثبت و منفی هم ندارد. اما باید این وسط به یک مطلب توجه داشت و آن همین مساله‌ی موج است. بله موج. موج از دریا شروع می‌شود بعد به مصر و لیبی می‌رود حالا هم سر از لندن درآورده است. موج اصلاً موضوع جالبی است. و چیزی شبیه جادوگری است. مثلاً صدا و سیما در بالای شهر، آن‌‎جا که همه سوار ماشین‌های رویایی هستند موج تولید می‌کند و به خانه‌ی ما می‌فرستد و بعد یک جعبه‌ی جادویی آن را می‌گیرد و تبدیل به اخبار می‌کند و آن‌هم سراسر موج بیداری است. حالا در این شیر تو شیر بیا بین امواج جداسازی یا فیلترینگ کن. این فیلترینگ با فیلترینگ اینترنت فرق می‌کند. ضمناً این واژه‌ی فیلترینگ را یادت باشد با آن کار دارم. در میان این امواج که سرپایینی را طی می‌کنند و به خانه‌ی ما در مرکز شهر می‌رسند و سر از جعبه‌ی نازک جادویی درمی‌آورند یک چیزهایی به اسم دین بیرون می‌آید که خدائیش دین نیست. مثلاً جوجه تیغی است که رنگش کرده اند به جای پلنگ می‌فروشند.خدا به ما رحم کند
تا وبلاگمان را پودر نکرده اند خلاصه بگویم: آن‌چه از این امواج با اسم دین بیرون می‌آید الزاماً دین نیست. از برنامه های عرفانی کانال ۴ بگیر تا کوبیدن شیعه به اسم صفوی و زندی و احتمالاً ساسانی. از وحدت بی مبنا و کیلویی با اهل سنت بگیر تا نشان دادن روابط دختر و پسر در عالم ارواح آن‌هم به‌دون حضور گشت ارشاد. نمی‌خواهم بگویم همه برنامه ها تماماً بد است اما مطالب منتشر شده قابل بررسی است. یعنی باید فیلترینگ شود. غربال شود...
به طور کاملاً یواشکی قانون پنجم ما این است: دین از پنجره‌ تلوزیون الزاماً دین صاحب الزمانی علیه السلام نیست.

الفرار...

برنامه پنجم:
در برنامه اول گفته بودم مرتب از خدا بخواه که آن راهی که خودش می‌پسندد را به تو بنمایاند. در این‌جا آن مطلب کلی را مثل یک دارو که -ان شاء الله - کمک حال خواهد بود بیان می‌کنم. این دعا را زیاد بخوانيد:

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ 

 

فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَكَ‏

 

خدیا! خودت را به من بشناسان

 

 که اگر خودت را به من نشناسانی رسولت را نخواهم شناخت

 

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ

 

فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ‏

 

خدایا! رسولت را به من بشناسان

 

که اگر رسولت را به من نشناسانی حجتت را نخواهم شناخت

 

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ

 

فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي‏

 

خدایا حجتت را به من بشناسان

 

که اگر حجتت را به من نشناسانی در دین خود گم‌راه خواهم شد.

موج بعدی

خدایا دیگه بسّمونه

سیاست: هر روز اتفاقات زیادی میوفته. هر یک از وقایعی که رخ می‌ده فقط یک بار رخ داده و اصلش فقط و فقط یدونه اتفاقه. اما اخباری که از اون منتشر می‌شه خیلی فرق دارن. اگه یه جایی مردم بریزن بیرون و اعتراض کنن یکی میگه اینا اوباشن، یکی میگه اینا به دنبال حقوقی هستن که سال‌ها پایمال می‌شده. یکی میگه الآنه که انقلاب بشه، یکی میگه فقط تعداد محدودی معترضن که فقط تو یه شهر اعتراض دارن و زیادی بزرگش کردن، .... یا اگه یه موشک جدید آزمایش بشه، یکی میگه اینا موفق شدن به تکنولوژی جدید دست پیدا کنن، یکی میگه از یه ابرقدرت خریدن، یکی میگه قبلاً اینو داشتن ولی الآن آزمایش کردن تا به کشورهای همسایه چشم‌غرّه برن، یکی میگه این موشک برای ما مثل پیت‌حلبی می‌مونه، .... یا اگه یه سیاست‌مداری دو ساعت سخنرانی کنه هر روزنامه‌ای یه تیکه از اون همه حرفی که در سخنرانی زده شده رو برمی‌داره و تیتر می‌کنه. اون تیتر هم طوری انتخاب می‌شه که یا به نفع حبیبه یا به ضرر رقیب، بقیه‌ی حرف‌ها رو هم انگار اصلن نشنیدن، ....

کتاب: یه روز یه کتاب از یک نویسنده‌ی معروف منتشر می‌شه. فروشنده کتاب در مورد نویسنده میگه فلانی دبیرکل شورای فرهنگی فلان‌جا بوده و ریاست کتابخانه ملی فلان دولت را برعهده داشته. دکترای فلان از چی‌چی داره و خلاصه آدم در مجموعیه. کتاب هم یه کتاب قطور (ضخیم) و سنگینه که سعی کرده بنیان دین رو قلقلک بده. فرداش چهار پنج کتاب در جواب این کتاب چاپ می‌شه از یه بنده خداهایی که چنان سمت درباری خاصی هم ندارن و اون‌قدرا هم معروف نیستن. اما هر کدوم کتابی به همون اندازه کتاب اصلی می‌نویسن تا غلط‌های اونو بگیرن! تازه تو یکی از کتاب‌ها فقط غلط‌هایی که اون نویسنده معروفه در برداشت از قرآن داشته ذکر می‌شه.

آدم‌ها: یه پدر و مادری برای تنبیه کردن بچه‌ی کوچیکشون، اون طفلی رو میندازن تو خشک‌کن ماشین لباس‌شویی و می‌زنن رو دکمه روشن! بعد که دادگاه از اونا می‌پرسه چرا این جنایت رو مرتکب شدین می‌گن: شما که نمی‌دونین اون چقدر ما رو اذیت کرده. ما حق داشتیم اون رو تنبیه کنیم. شما که به او بچه دارین حق می‌دین کمی هم به ما پدر و مادر حق بدین!

من و تو: خدایا دیگه خسته شدیم از بس همه با حقیقت بازی می‌کنن. خدایا دیگه بسمونه. هر کاری کردیم غلط کردیم. خدایا حقیقت امر مثل یک چراغ توی تاریکیه بینهایته که اگه حتا خیلی هم کم‌سو باشه باز هم می‌شه اون رو دید و به سمتش رفت و راه رو پیدا کرد. پس خدایا اگه راه رو گم کردیم حتمن سمت نور هدایت تو نرفتیم. حتمن فرستاده‌های تو رو نادیده گرفتیم. خدایا غلط کردیم.

دعای ندبه: خدایا کجاست اونی که منتظریم اختلاف و کج‌رفتاری‌ها رو به راستی اصلاح کنه؟ کجاست اونی که امید داریم اساس ظلم و دشمنی رو از عالم براندازه؟ کجاست اونی که برای بازگویی واجبات و سنّت‌ها نگه داشتی؟ کجاست اونی که قرار بنای شرک و دورویی رو ویران کنه؟ کجاست اونی که میاد تا اثر اندیشه‌های باطل و هوای نفس رو محو و نابود کنه؟ کجاست اونی که پریشانی‌های مردم رو برطرف می‌کنه و دلشون رو خشنود می‌کنه؟ کجاست اونی که پرچم هدایت رو به دست می‌گیره تا دیگه هیچ‌کس راه رو گم نکنه؟

معرفی یک بازی مهیج

یک بازی بسیار زیبا، بامزه و مهیج که نه تنها روحیه‌ی شما را زنده می‌کند بلکه ضریب خلاقیت، تمرکز، اعتماد به نفس شما را نیز بالا می‌برد. در این بازی کلیه‌ی کمبودهای اجتماعی شما نیز جبران خواهد شد. کمبودهای عاطفی، ناراحتی های روانی، افسردگی و حتی با تمرین زیاد مشکلات فیزیولوژیک شما نیز رو به بهبود و در کنترل قرار خواهند گرفت.

دیگر از خدا چه می‌خواهید؟ هم فال، هم تماشا. هم هیجان، هم سلامتی. هم بازی، هم ارتقاء سلامتی. فقط ممکن است این بازی کمی شما را دچار وجدان‌درد بکند که در این زمینه هم راه حل‌هایی وجود دارد.

اسم این بازی بامزه هست: اسید پاشی.

وسایل لازم.
اسید(هرچی قوی‌تر بهتر)، یک ظرف که اسید آن را نخورد، دستکش صنعتی از نوع خفن.

خوب حالا چگونه بازی کنیم. اول باید مسیر رفت و آمد یک آشنا را طی چند روز بفهمی. یک روز که درحال رفتن به سر کار یا برگشتن به خانه بود پشت دیوار در طی مسیر پنهان می‌شوی بعد که او به دیوار رسید ظرف اسید را به صورتش می‌پاشی. در این لحظه باید فرار کنی و اگر کسی تو را نگرفت یا شناسایی نکرد تو برنده می‌شوی.
البته یک جور دیگر هم می‌شود بازی کرد و آن این‌که بروی در خانه‌ی کسی که می‌خواهی با او بازی کنی. زنگ خانه اش را بزنی به محض این‌که در را باز کرد توی صورتش اسید بپاشی.
نوع دوم احتمال برنده شدن بیشتر است. فقط باید دقت داشته باشی در هر دو حالت اسید -حتی در حد چند قطره - به دستت نپاشد چون ممکن است نتوانی با دستکش بازی کنی و قطرات اسید به دست تو آسیب برساند. آسیب جدی است و تو باید مراقب سلامتی خودتت باشی.

و اما ممکن است این بازی کمی ذهن تو را مشغول کند و بعد از بازی کمی عذاب وجدان بگیری برای رهایی از چنین حالتی موارد زیر را انجام بده:

۱- مقابل آینه بایست و بگو: تو همانی که می‌انديشی.
۲- کماکان جلوی آینه بايست و بگو: بازی کردن حق من است.
۳-از جلوی آينه کنار برو و بگو: حتماً "حقش بوده که این اتفاق براش افتاده"
۴-با خودت مرتب بگو: "خدای مهربون من، به خاطر ۴تا قطره اسید من رو جهنم نمی بره، اصلاً همه میرن بهشت"
۵- بیست عدد کبوتر عاشق رو از قفسشون آزاد کن و بااین کارت درهای جدیدی به روی خودت باز کن و همه را دوست داشته باش.
۶-برو بخواب چون فردا صبح دنیای قشنگ منتظر توست.

ما، زندگی و امام زمان عليه السلام 4

قبلی

قانون چهارم:
قانون خطرناکی است. مخصوصاً برای هرکسی که خیلی سر و گوشش می‌جنبد. چشمانش زیاد می‌چرخد و یا این‌که چشمان زیادی را به چرخش در می‌آورد. یک جورهایی این قانون متوجه عمیق‌ترین صفحه‌ی دل است. اگر کمی غیرت و حساسیت داشته باشی این قانون برایت دردناک خواهد بود. با تو نیستم‌ها، با خودم هستم. برای این‌که مطمئن بشوی این‌گونه می گویم: اگر کمی غیرت و حساسیت داشته باشم این قانون برایم دردناک خواهد بود.
هرچه گناه کنی محبت اهل بیت علیهم السلام در دلت کم خواهد شد.(با خودم هستم) این فاجعه ای است اسفناک. در دل من صفحه‌ی سفیدی است که نامش محبت اهل بیت علیهم السلام است. اولین گناه لکه‌ای است بر این صفحه که هرچه بیشتر شود رو سیاهی است که می‌ماند.
خلاصه خودم بهتر می٬دانم چه کاره هستم و از خروس خوان تا خاموشی شب چه می‌کنم. واقعاً حيف! چقدر می‌توانست این دریای محبت خروشان باشد. چقدر می‌توانست این محبت زیاد باشد. چقدر می‌توانستم امام زمانم را دوست‌تر بدارم. اما... حالا من مانده ام و کویر بی آب و علف دل که البته هنوز شاید به لطف مولا گیاهی در آن زنده باشد...

 

برنامه چهارم:
خوب، حالا آب‌غوره نگیر. اما نه! بگیر، یک کم دیگه بگیر...یک کم دیگه ... یک کم دیگه ... خوب برای امروز بس است. وقتی برادران حضرت یوسف علیه السلام فهمیدند که چه سوتی عظیمی داده اند و چه خراب‌کاری بدجوری مرتکب شده اند. وقتی فهمیدند که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست وقتی دیدند که اوضاع خیلی خراب است برای توبه از راهش وارد شدند. از پدرشان -که پیامبر خدا بود- خواستند برایشان از پیش‌گاه خدا استغفار کند. پدر هم پذیرفت. باور نمی کنی؟ نکن! اصلاً برو در قرآن ببین. سوره‌ یوسف آیه‌ی ۹۷

قبلاً گفته بودم که نسبت معنوی امام با شیعیان مثل رابطه‌ی پدر و فرزند است. این معنویت آن‌قدر پر رنگ است که این رجوع کودکانه به پدر، منحصر در امور معنوی نمی‌‌شود. حوصله ندارم قبلی‌ها را دوباره بگویم. اگر حالش را داری خودت برو بخوان.
خلاصه در برنامه‌ روزانه ات مرتب از امام بخواه که برایت استغفار کنند. خودت هم توبه کن البته با تصمیم این‌ که دیگر گناه نمی‌کنی (تصمیم کبری)

بعدی

برخی نشانه های امامت در قرآن

نکته: این نوشتار به دنبال اثبات نیست. یا بهتر گفته شود این نوشتار صلاحیت بحث اثباتی را ندارد. تنها به دنبال نشانه‌هایی است که خداوند در قرآن کریم قرار داده است و به این ترتیب بندگانش را آزموده است.


يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ
روزی که هر گروهی از مردم را با امامشان می­خوانيم

سخن  کوتاه:
اول: بنا به تعريف سنيان از امامت، هیچ تطبيقی در قرآن از امام اهل سنت وجود ندارد. که بررسی این موضوع محمل دیگری را می­طلبد.

اما بنا به تعريف شيعه از امامت، در قرآن نشانه ها و آیاتی که این موضوع را تائید می­کنند کاملاً واضح است.

دوم: جزئيات امور در قرآن نيامده است مثلاً چگونه نمازخواندن. اين ماهيت قرآن است که به تنهايي کافی نيست.

تفصیل کلام در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حق با کیست؟

این روزها هر جا می‌توان خبری از «آمنه بهرامی نوا» خواند [1]. دختری که سال‌ها پیش، قربانی اسیدپاشی شده بود. خیلی‌ها برای او نوشتند و نظر خود را گفتند. زیر هر خبر، انبوهی از اظهار نظرها پیدا می‌شود که مثل غباری در میان باد به این سو و آن سو کشیده می‌شوند. عده‌ای او را برای قصاص تشویق کردند، عده‌ای انتقام را سنگدلانه دانستند و برخی برای مجرم این حادثه، حکم اعدام یا حبس ابد بریدند. پس از انصراف آمنه از قصاص [2] بسیاری دیگر از این کار او تقدیر کردند. نویسندگان و سیاست‌مدارانی هم با اظهار نظر درباره او سعی کردند از فرصت پیش آمده بهره‌برداری کنند.

از این که درد و رنج یک انسان و یک خانواده، بهانه‌ای برای نوشتن من شده باشد احساس خوبی ندارم. من هم از این که غم و اندوه یک رنج‌کشیده، وسیله‌ی کسب مشتری برای حرفم باشد شرمگینم. اما واقعیت این است این وقایع بخشی از زندگی امروز ما شده است. شاید اگر از چنین اتفاقی درسی بیاموزیم و بیاموزانیم مایه تسلی خاطر دردکشیدگان این ماجرا و حوادث مشابه شود. اکنون با این امید، از همه کسانی که پیگیر این پرونده بوده‌اند سوالی می‌پرسم.

شما حق را به چه کسی می‌دهید؟ از یک سو آمنه حق خود می‌دانست که با مقابله به مثل سهمی از درد خود را به جنایت‌کار ماجرا بدهد. حق خود می‌دانست که هزینه‌ی درمان خود را از او و جامعه‌ای که چنین بلایی به سر او آورده‌اند مطالبه کند. از سوی دیگر سازمان‌های حمایت از حقوق بشر در چنین شرایطی به حمایت از حقوق جانی می‌پردازند و مقابله به مثل را جنایتی دیگر می‌دانند. آن‌ها با هر حکم دردآور برای جانیان مخالفت می‌کنند. جالب است بدانید وقتی خبرنگاری از آمنه می‌پرسد: «گفته شده برخی از سازمان‌های حقوق بشر در این مورد (تشویق برای صرف‌نظر کردن از قصاص) با شما گفتگو کرده‌اند؟» پاسخ می‌دهد: «من حتا برای سازمان‌های مدعی حقوق بشر تره هم خرد نمی‌کنم چه رسد به این‌که بیایند و با من صحبت کنند.»[3]  و جالب‌تر اینست که هزینه درمان او تاکنون 500 میلیون تومان بوده که برای سازمان‌های مدعی حقوق بشر رقم چندانی نیست اما هیچ سهمی در این رقم نداشته‌اند[4] . قوانین ساده‌ی مملکتی هم برای پرداخت هزینه‌ها اجرا نشد. آیا آمنه دارای حق بشری نبود؟

و سوال مهم‌تر این که ما به چه حقی برای دیگران تعیین حق می‌کنیم؟ ما به چه حقی برای سرنوشت دیگران اظهار نظر می‌کنیم؟ چگونه با شنیدن یک خبر شروع به قضاوت می‌کنیم و حتا برای متهم حکم صادر می‌کنیم؟ آیا نمی‌ترسیم که یک اظهار نظر مانع رسیدن حق به حق‌دار شود یا حقی را از کسی پایمال کند؟ این چه فرهنگی است که برای دادن یا گرفتن حقوق دیگران به دموکراسی می‌پردازد؟ آیا هرگز اندیشیده‌ایم که مرجع تعیین حق کیست؟ به قطع می‌توانم بگویم افکار عمومی چنین حقی را ندارد. ولی کسانی هستند که می‌خواهند چنین باشد.



[2] آمنه بهرامی از دلایل گذشت خود را آیات الهی قران در خصوص قصاص دانست که هر چند حق قصاص را محترم قلمداد می‌کند اما در پایان آیات مربوطه نیز عفو و گذشت را بزرگ‌تر از قصاص می داند. .

ما، زندگی و امام زمان عليه السلام 3

قبلی

قبل از ارائه قانون و برنامه سوم بايد نکته ای عرض کنم. اين مجموعه ده شماره بيشتر ندارد.

قانون سوم:
اين قانون نانوشته به تدريج اجرا مي شود. شايد اگر نيوتن زنده بود بعدش هم مسلمان مي شد آخرين قانونش را همين قرار می داد. مثلاً اسم قانونش را هم می گذاشت:هر جلوتر بروی تنهاتر می شوی! (قانون آخر نيوتن)
خلاصه قانون از اين قرار است:هر چه جلوتر برويم تعداد معتقدين به امام زمان عليه السلام کم تر خواهد شد. يعنی به تدريج خواهی يافت که تنها و تنها تر می شوی.

 
 کم کم می شنوی که می گويند: "حالا کو تا امام زمان بياد" بعد از مدتی می گويند: "تا ما نخواهيم امام زمان نمی آيد!" چيزی نمی گذرد که می شنوی: "البته معلوم نيست امام زمان به دنيا اومده باشه" در کم تر از يک سال از همان آدم ها می شنوی که می گويند: "کودوم امام زمان؟ با اين حرف ها می خوان سر من و تو رو گرم کنن" و چيزی نمی گذرد که خواهی ديد يک جنبش اجتماعی عليه شيعيان راه می اندازند ... حالا بيا و ببين...

باور نمی کني؟ خيالی نيست ما مرده شما زنده ...

اما اصلاً مهم نيست. اگر قرار است يک روزی به خاطر اين اعتقاد رانده و يا کشته بشويم چه افتخاری بهتر از اين

برنامه سوم:
توسل هميشگی به امام زمان عليه السلام آن هم به گونه ی کاملاً خودخواهانه! چيه؟! چرا اين طوری نگاه می کنی؟ بله گفتم که کاملاً خودخواهانه.
وقتی تمام وجود مان تمنا است.وقتی خدا آدرس را به من و تو داد. وقتی خدا گفت خير و خوشی و عافيت تو را در دست حجتم قرار داده ام ديگر خجالت ندارد. اطوار اين صوفی مسلک ها را هم در نياور که نه من چيزی نمی خواهم! بالاخره ما در حال زندگی هستيم و زندگی سرشار از نياز است. مادی، معنوی، اخروی، عاطفی، خانوادگی... بايد به امام رجوع کنی. بايد از ايشان کمک بخواهی. بايد مرتب توسل کنی. به قول مادرم "هر صبح چشم که باز می کنم برای زندگي همان روز به مولا توسل می کنم"

شک نکن، يک لحظه هم ترديد نکن. ما به تنهايي نمی توانيم موفق باشيم. موفقيت مادی در يک زندگی الهی با کمک امام زمان عليه السلام امکان پذير است. توسل، تمسک، کمک خواهی، سماجت در خواستن از امام... شک نکن که به اذن خدا مولا صدايت را می شنود. فقط يک نکته ی مهم را در این برنامه لحاظ کن و آن اين که: مؤدب باش... با امام زمان عليه السلام که سخن می گوئی هرچه از دهانت در می آيد نگو... فراموش نکن که ایشان حجت الله است و احترامشان واجب ... حواست باشد به جای "تو" بايد بگوئی "شما"... حواست باشد که خيلي اشعار غزل گونه که برای مولا سروده اند بی ادبانه است، تو بی ادب نباش. خضوع و فروتنی شرط حضور معنوی در برابر مولاست و از شرايط خضوع، طلب کار نبودن است...

بعدی

مذهبی بودن یا نبودن، این هم مسأله‌ایست!

یه سوال ساده دارم ازتون. میگم، شما مذهبی هستید؟ راستشو بگین. بی شیله پیله. انتگرال‌گیری هم نکنین. به تعریف مذهبی بودن هم گیر ندین. هر جور خودتون دوس دارین تعریف کنین. فقط بگین این وری یا اون  وری؟

چون می‌دونم فی‌البداهه سخته جواب دادن، کمی بهتون تقلب می‌رسونم! راستش این سؤال رو خودم قبلاً از چند نفر پرسیدم. یکی گفت خب فک کنم مذهبی باشم. یکی دیگه گفت مذهبی نیستم چون گاهی شیطونی کردم گاهی هم نمازم رو بی‌حال می‌خونم. یکی دیگه هم گفت هه‌هه معلومه نیستم. ولی خب بدم نمیاد بشم. یکی دیگه هم آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت نیستم، اصلن هم دوست ندارم باشم. یکی دیگه هم یه اصطلاح باکلاس از تو کتاب زبانش گفت که ما رو کف‌گیر کنه. گفت من معنوی هستم ولی مذهبی نیستم[1]. ... بماند ... خب حالا شما چی میگین؟

اصلن بی‌خیال. حالا یه جور دیگه می‌پرسم. اگه روز قیامت خدا همه رو جمع کنه، بعد بگه مذهبی‌ها وایسن سمت راست، غیر مذهبی‌ها وایسن سمت چپ. شما کدوم ور میری؟ این ور؟ اون ور؟ هیچ ور؟ بگم؟ بگم؟ بگم؟!

جواب‌هایی که به این سوال شنیدم جالب بود. یکی گفت می‌رم تو صف غیر مذهبی‌ها، چون با خدا نمی‌شه شوخی کرد. اگه برم تو صف مذهبی‌ها باز گوشم رو می‌گیره میندازه تو صف غیرمذهبی‌ها. یکی دیگه هم گفت خب به هر زوریه خودم رو میندازم تو صف مذهبی‌ها. اومدیم خدا به روی ما نیوورد و ما رو بخشید. کی به کیه؟

راستش من خودم رو مذهبی می‌دونم. یعنی خیلی دلم می‌خواد خدا منو تو مذهبی‌ها جا بده. مثل اون پیرزنه که اسمش رو نوشت تو لیست خریدارهای حضرت یوسف. آرزو هم بر جوانان که عیب نیست. ترجیح می‌دم نهایتش یه مذهبی گناه‌کار (منظورم ظالم و بی‌اخلاق نیستا! چون اینا رو آدم سالم نمی‌دونم) حسابم کنن تا غیر مذهبی.  یعنی کسی هست دلش نخواد تو صف مذهبی‌ها باشه؟



[1] Spiritual but not Religious

بیانيه: صدام آدم گلی بود!

باور کن صدام يک انسان بود. تو حق نداری در مورد صدام حرفی بزنی يا او را سرزنش کنی. فقط نقد آزاد، همين!
او هم مثل من و تو يک آدم بود با ايده ها و افکاری که برای خودش محترم بود. ما نمی توانيم از او منزجر باشيم يا ابراز نفرت کنيم چون همه خوب هستند و هيچ بدی وجود ندارد!
همه ی آدم ها مخلوق خدا هستند و همه ی مخلوقات دوست داشتنی. نهايتاً يک سمينار می گذاريم و از رحيم پور ازغدی دعوت می کنيم تا سوسياليسم و کاپيتاليسم را نقد کند و بعد از آن افکار صدام را با معيار های بشری تطبيق می دهيم و بعد روی هم را می بوسيم و می رويم خانه هايمان!

احترام به افکار ديگران، عقايد آن ها و دوست داشتن هرکس که خلاف ما می انديشد شاخصه ی فرهنگ و تمدن امروز است. لعن و ناله و نفرين به هر دليلي نادرست است لذا بدين واسطه اعلام می کنيم صدام آدم گلی بود و هرگونه ابراز برائت و خشم از او نادرست و غیر انسانی است. نهایتاً می توانید او را دوست نداشته باشید.

مسخره بود نه!؟

می شود چشمان پاکی داشت...

نگو نمی‌شود، می‌شود خوب هم می‌شود... می‌شود نگاه نکرد. می شود به زمين چشم دوخت. می‌توان نگاه را به آسمان پرواز داد. می توان يادآوری کرد که من خالق من نيستم. من مالک حقيقی اين جسم و اين چشمان نيستم. اين جسم را خداوند به من به امانت داده است، آخرش پس خواهد گرفت. من می‌مانم و من، که جسمش را از او گرفته‌اند. 

اين را بدان که خداوند هيچ خلوتی برای چشمان تو قرار نداده است. شاهدان تو بسيارند و گواهی دهندگانت بی شمار. چه بسیار از خلايق و زمين و آسمان می بينند که داری می‌بینی.وقتی تو نگاهت آويخته‌ی جايي است که آن‌جا  سهم چشمانت نبوده است، در اين حال نگاه هایي نگران، تو را رصد می کنند. ملائکه‌ای که شاهد تو هستند و حجت‌هایی که شاهدند بر تمام خلق.

چشمانت را فرو بند. از خدا به خدائي‌اش کمک بخواه و از مخلوقات پاک او شرم کن. از همين امروز شروع کن. از خيابان، محل کار، تلوزيون ...

از حالا عمری را با نديدن برای خدا تجربه کن. بدان که تو را به تمسخر خواهند گرفت. بدان که سهم ديدن را به زور از تو مطالبه خواهند کرد. بدان که عليه تو بيانيه‌ها خواهند نوشت و اشعار خواهند سرود. اما بدان که خداوند به‌وسيله‌ی به‌ترين مخلوقات‌اش تو را ياری خواهد نمود.

فرصت این دنیا کوتاه تر از چشم به هم زدن است. کم‌تر ار زمانی برای چشم بستن. کوتاه‌تر از نگاهی عمیق که تو را به عمق آتش خواهد فرستاد. فرصت این دنیا کوتاه است. کوتاه‌تر از زمانی برای یک تصمیم. تصمیمی که خدایی بودن را به تو هدیه بدهد.

در این خدائی بودنت هم‌راهانی هستند. یاورانی خواهند بود. کسانی که دست تو را بگيرند. مطمئن باش "خدا تو را تنها نگذاشته است" پس از آنان مدد بخواه که خداوند مدد تو را در وجود آنان قرار داده.

نصر خداوند در جود اوست، او والاترين مؤمنان است، او ... امام مهدی عليه السلام است. با او خدايي خواهی شد و تنها نخواهی ماند. چشمانت را به او بسپار ... مثل چشمانش مراقب تو خواهد بود.
با همراهی اوست که می شود چشمان پاکی داشت...  

ما، زندگی و امام زمان عليه السلام 2

قبلی

در اين نوشتار به دنبال طرح يک الگو بوديم. الگوئی که زندگی را با نام امام زمان عليه السلام پيوند بزند. طرح برخی قوانين و برنامه ها که هيچ الزامی به ترتيبشان وجود ندارد مسير راهمان بود.

قانون دوم:
من و تو به عنوان شيعه مثل بچه ای می مانيم که پدری آگاه و دلسوز بالای سرمان است. باور کن اين قضيه يک تعارف و يا يک شعر عارفانه برای گرفتن ۲۵۰ ليتر اشک نيست! يک حقيفت و يا بهتر بگويم يک نعمت بزرگ است که در قبال آن بايد پاسخ گو باشيم.
پدر برای کودک يک واسطه است. تمام خير و زندگی و داشته های کودک از طریق پدر به دست او می رسد. کودک هر چيزی را از پدر دريافت می کند و هر در خواستی را به او ارجاع می دهد. خدا اين نظام را خلق کرده است و متاسفانه يا خوشبختانه کاری اش هم نمی توان کرد. 
تن دادن به اين رابطه پدر و فرزندی قانون دوم الگوی ماست. فقط بايد بدانيم اين پدر به خواست خدا قرار نيست دچار اشتباه يا اسير احساسات بشود.
امام زمان عليه السلام برای من و تو پدری است که مراقبت، دلسوزی و ... از جمله شاخصه های رابطه ما با ايشان را تشکيل می دهد.

برنامه دوم:
به جان تو نه، به جان خودم هيچ چيز از من و تو کم نخواهد شد اگر صبحمان را با يک سلام به امام زمان شروع کنيم. جواب سلام واجب است حتی اگر نشنويم و اين را امام زمان عليه السلام از ما بهتر می دانند. وقتی به يکي سلام می کنی انگار پيغام صلح و امنيت می فرستی. انگار که می گوئی تو نزد من در امنيت کامل هستی. و وقتی کسی جواب سلامت را می دهد همين پيغام را می دهد. حالا ابراز صلح و دوستی از طرف او کجا و از طرف من و تو کجا.

بعدی