هنوز...
هنوز...
هنوز آن روزها در خاطرمان ماندهاند. صدای دود، حرارت جسارت، خزندگي ريسمان، ميزباني چون صورت و ميهماني ناخوانده چون سيلي.
دربي که عزم ديوار کرد، اما هيچگاه به آن نرسيد، چرا که حائلي ميان آندو بود.
هنوز آه دلخراش يتيم شدن صدیقه حوراء سلام الله علیها تمام نشده بود که اینبار آوای يتيمي، تنها ارث کودکان خودش گردید. و اين آوا هنوز به آوای کربلا به پاست.
هنوز چشمانمان سوزان است، هنوز بازوانمان کبود مانده، هنوز هرگاه ميگويند:" مادر" به آينه نگاهي ميکنيم و بعد آينه ميگريد، بلکه رنگ نيلي از تصويرمان پاک شود.
هنوز اميرمان را کشانکشان به بيعتگاه ميبرند. هنوز استخوانها برگلوست و خارها که در چشم ماندهاست.
هنوز که هنوز است آتش باقي است.
هنوز که هنوز است مادر، بايد که مخفيانه مهمان دل خاک بقيع شود. هنوز که هنوز است امير، شبهای تنهايي را در مزارش مينشيند. اما چندی دگر بايد به نزد چاه برود تا که قبر هنوز مخفي بماند.
هنوز که هنوز است صاحب امر عجل الله فرجه نيامده است...
میخواهیم حرف نگفتهای نمانده باشد