صدای سیلی
همان دم دستش را از در بيرون آورد تا مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدّت در را فشار دادم و با تازيانه بر دستهاي او زدم تا در را رها كند، از شدّت درد تازيانه ناله كرد و گريست، نالة او بقدري جانكاه و جگر سوز بود كه نزديك بود، دلم نرم شود و از آنجا منصرف گردم، ولي به ياد كينههاي علي ـ عليه السّلام ـ و حرص او بر كشتن قريشيان افتادم. با پاي خودم لگد بر در زدم ولي او هم چنان در را محكم نگه داشته بود كه باز نشود. وقتي كه لگد بر در زدم، صداي نالة فاطمه ـ سلام الله عليها ـ را شنيدم و اين ناله طوري بود كه گمان كردم مدينه را زير و رو كرد. در آن حال فاطمه ـ سلام الله عليها ـ ميگفت: «يا ابتاه! يارسول الله! هكذا يُفعل بجيبتك وا بنتك، آه! يا فضَّةُ اليكِ فخذيني فقدوا... قُتِلَ ما في احشائي من حملٍ» اي پدر جان! اي رسول خدا! بنگر كه اين گونه با حبيبه و دختر تو رفتار ميشود، آه! اي فضّه بيا و مرا در ياب، كه سوگند به خدا، فرزندم كه در رحم من بود، كشته شد. در عين حال در را فشار دادم، در باز شد. وقتي وارد خانه شدم؛ فاطمه ـ سلام الله عليها ـ با همان حال روبروي من ايستاد، ولي شدت خشم من، مرا به گونهاي كرده بود كه گوئي پردهاي در برابر چشمم افتاده است، چنان سيلي روي روپوش، به صورت او زدم كه به زمين افتاد...»(۱)
و خصيبي در «الهداية الكبري» و بحراني در «العوالم» و همچنين بسياري ديگر با ذكر سند به نقل از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نوشتهاند:
عمر با لگد بر در خانه كوبيد، تا اين كه در به پهلوي فاطمه ـ سلام الله عليها ـ اصابت كرد، در حالي كه، او به جنيني شش ماهه به نام محسن حامله بود و آن جنين سِقط گرديد.
آن گاه عمر، قنفذ و خالد بن وليد هجوم آوردند، عمر بر صورت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ سيلي زد به طوري كه گوشوارهاش در زير مقنعه قطع گرديد و صدايش به ناله برخواست و گفت: وا! ابتاه، وا رسول الله!! ابنتكِ فاطمة تكذّب و تضرب و يقتل جنين في بطنها.
«و اي پدر! واي رسول الله!! به دخترت نسبت دروغ ميدهند، او را ميزنند و فرزندش را ميكشند.»
اميرالمؤمنين در اين هنگام فضّه را طلبيد و گفت: بانويت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ را كمك كن آن گونه كه زنان حامله را در زايمان كمك ميكنند. پس همانا از اثر لگد و ضرب در، درد زايمان او را فرا گرفت و محسنش سقط گرديد.
راوي ميگويد: امام صادق ـ عليه السّلام ـ آن چنان ميگريست و ميگفت كه محاسنش از اشك تر شد.(۲)
امام صادق عليه السلام فرمودند : وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از دنيا رفتند و ابو بکر به جاي ايشان تکيه زد ، کسي را به نزد نماينده فاطمه زهرا صلوات الله عليها در فدک فرستاد و او را از آنجا بيرون کرد . پس فاطمه عليها السلام به نزد وي آمده و فرمودند : اي ابو بکر ادعاي جانشيني پدرم را کردي و در جاي وي نشستي ؛ و به نزد نماينده من فرستاده و او را از فدک بيرون کرده اي در حالي که مي داني که پدرم آن را به من بخشيده بود ( و فدک از آن من است ) و من براي اين مطلب شاهد نيز دارم ... پس علي عليه السلام به ايشان فرمود : به نزد خود ابو بکر برو (وقتي که او تنهاست) پس بدرستيکه او از آن ديگري( عمر) سست تر است . و به او بگو ادعاي جايگاه پدرم را کرده اي و گفته اي جانشين او هستي و در جاي او نشسته اي و اگر فدک براي تو بود و من آن را از تو مي خواستم باز هم بايد آن را به من مي دادي ( از باب احترام ). پس وقتي فاطمه زهرا سلام الله عليها به نزد وي رفته و اين کلمات را فرمودند ، ابوبکر گفت : راست مي گويي ؛ پس کاغذي خواست و در آن در مورد باز گرداندن فدک به فاطمه زهرا عليها السلام نوشت .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمودند : حضرت فاطمه ( سلام الله عليها )بيرون آمدند و نوشته همراه ايشان بود . پس عمر ايشان را ديد و گفت : اي دختر محمد اين کتابي ( نوشته ) که همراه توست چيست؟ حضرت فرمودند : اين نوشته ايست که ابو بکر آن را در مورد باز گرداندن فدک براي من نوشته است . پس گفت : آن را به من بده ؛ پس حضرت امتناع فرمودند ؛ پس در حاليکه ايشان به فرزندي به نام محسن بار دار بودند عمر با لگد به ايشان زده ، پس محسن از شکم ايشان سقط شد . سپس سيلي به صورت ايشان زد . چنين است که انگار من وقتي را که گوشواره از گوش ايشان افتاد ، مي بينم . سپس نوشته را گرفته و پاره کرد .(۳)
------------------
(۱). طبري، دلائل الامامه، ج 2، مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ قديم، ج 2، ص 222، قمي، عباس، بيت الأحزان،ص 96 و 97.
(۲) خصيبي، الهداية الكبري، ص 408، بحراني، العوالم، ج 11، ص 442.
(۳)الاختصاص - الشيخ المفيد - ص 183 &ndash 185 ؛ ( 1 ) " نقفت " على بناء المجهول أي كسر من لطم عمر .
میخواهیم حرف نگفتهای نمانده باشد