دیدی همه چی چه زود گذشت؟
بچه که بودی یادت هست؟ وقتی شیر میخوردی. وقتی خیلی کوچک بودی. خب راستش خود من هم بچگیام یادم نیست. اما مطمئنم تو هم مثل بقیهی بچهها بیطاقت بودی. تا گرسنهات میشد شروع میکردی به سر و صدا. اول با صدای کم شروع میکردی و بعد بلندتر میشد. چند دقیقه نشده تبدیل میشد به نعرههای گوش خراش. یادت آمد؟ ای بابا چرا سرخ شدی؟ عیبی ندارد این حرفها بین خودمان میماند.
بزرگتر که شدی هنوز هم کمطاقت بودی. یادت هست وقتی خاله برای شام دعوتتان کرده بود از صبح مدام از مادر میپرسیدی: «پس کی میریم؟ چقد تا شب مونده؟ چهار ساعت یعنی چقد؟ » یادت هست چقدر برایت طول کشید؟ چی؟ تو اصلاً خاله نداری؟ ای بابا گیر نده. دقت کن ببین چه مطلب مهمی میخواهم برایت بگویم.
یادت هست چقدر نق زدی تا برایت دوچرخه خریدند؟ یادت هست چقدر طول کشید تا کلاس اول تمام شد و توانستی کتاب بخوانی؟ یادت هست چقدر طول کشید تا ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاهت تمام شد؟ یادت هست دورهی سربازی چقدر برایت سخت گذشت؟ یادت هست چقدر دنبال کار گشتی؟ یادت هست چقدر منتظر ماندی تا دورهی ریاست جمهوری تمام شود؟ یادت هست چقد گشتی تا همسر دلخواهت را پیدا کردی؟ یادت هست چند سال اجاره نشین بودی و ذره ذره پول جمع کردی تا بالاخره خانهی اولت را خریدی؟ یادت هست چقدر صبر کردی تا بازنشسته شوی؟ یادت هست چقدر طول کشید تا پسرت دکتر شد و از فرنگ برگشت؟ یادت هست ...؟ یادت هست ...؟
خب خدا بیامرزدت. آدم خوبی بودی. حیف ... الفاتحه
میخواستم بگویم چقدر آن انتظارهای طولانی زود گذشت. مثل یک چشم برهم زدن.
الآن که نگاه میکنی خندهات میگیرد از آن همه بیطاقتی. با خودت میگویی اگر آن روزها مثل الآن فکرت رشد کرده بود انقدر بیقراری نمیکردی. غر نمیزدی به زندگی. خب باشه انقدر عجله نکن الان حرفم تمام میشود.
میخواهم بگویم صبح نزدیک است اگر بدانی که میآید. ظهور نزدیک است، بسیار نزدیک.
میخواهیم حرف نگفتهای نمانده باشد