نمی‌دانم چه رسمی شده. آدم‌ها تا که اوضاعشان سامان می‌گیرد، شروع می‌کنند  به فلسفه‌بافی و سفسطه سازی! اصلاً نفرین به هرچه ... است!

توی تاکسی -از همان‌ها که زردی‌اش به زیبایی سمند است- نشسته‌ام. حرف توی حرف می‌آید راننده می‌پیچد به خیابان چرندگوئی! لب باز می‌کند و به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گوید و آخر کار می‌گوید: قیامتی وجود ندارد هرچه هست در همین دنیاست!

با خودم می‌گویم حتماً دارد با اشاره و کنایه سخن می‌گوید و منظورش این است که "از مکافات عمل غافل مشو" اما انگار ذهنم را خوانده است و ادامه می‌دهد: فکر نکنی تعارف می‌کنم‌ها، اصلاً قیامت به آن معنا وجود خارجی ندارد و از این حرف‌ها

می‌پرسم: یعنی بهشت و جهنم کشک؟!
در آینه نگاهم می‌کند و می‌گوید: آخ! قربان آدم چیزفهم! آره پسرم، کشک!
می‌گویم: تکلیف این همه ظلم چه می‌شود؟
می‌گوید: همه در این دنیا صاف می‌شود.
می‌گویم: تکلیف صدام با آن همه آدم که کشت صاف شد؟
چیزی نمی‌گوید!
می‌گویم: من همین‌جا پیاده می‌شوم.

راستی که موضوع قیامت و سرای عقبی و جهان آخرت آن‌قدر فراموشمان شده‌است که کارش به انکار رسیده‌است. نمی‌دانم شاید مقصر تو باشی! آری تو! چرا به‌ات برمی‌خورد. اگر حلال و حرام خدا را جابه‌جا نمی‌کردی دیگران نمی‌گفتند: خوب حتماً قیامتی در کار نیست! 
اگر روی دروغ‌هایت کمی ترمز می‌گذاشتی فرزندت باخودش می‌گفت حتماً جایی حساب و کتابی هست!
اگر کمی و فقط کمی خودت را از نامحرم می‌پوشاندی، به یاد خودت می‌آمد که روزی تمام عریانی ها را به آتش خواهند سپرد.
اصلاً بی‌خیال، تلویزیون را روشن کن، حتماً کانال ۴  سخنرانی الهی قمشه‌ای نشانت خواهد داد و او راهی برای فرار از تمام خداترسی‌ها پیش رویت خواهد گذاشت.
-----
راستی خدایا... من نمی‌خواهم از آن‌ها باشم...