همه چيز از آن روز شروع شد. ديگر همه دانستند اگر خدا بخواهد حتي از سنگ كارها خواهد آمد. همان‌روز بود كه حضرت يوسفعلیه السلام فرمود:
اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًااین پیراهن مرا ببرید، و بر صورت پدرم بیندازید، بینا می‌شود

شايد در آن ميان عده‌اي پيدا شدند كه اخم‌هايشان در هم فرو رفت. اگر از آن‌ها مي‌پرسيدي نامتان چيست مي‌گفتند: كاسه‌هايي داغ‌تر از آش. اگر از آن‌ها مي‌پرسيدي حرفتان چيست، جواب مي‌دادند: يوسف مشرك شده است كه مي‌گويد: پيراهنش چشم پدر را شفا خواهد داد.

آن‌ها چه مي‌فهمیدند؟ مثل اينان كه امروز ضريح را بت و پنجه در ضريح انداختن را بت پرستي مي‌دانند.

هرچه بود پيراهن را آوردند و بر روي صورت پدر انداختند. چشما‌هاي پدر شفا يافت.

فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا هنگامی که بشارت دهنده فرا رسید، آن (پیراهن) را بر صورت او افکند؛ ناگهان بینا شد!

آن پیراهن، دو چند روزی را با یوسف نبی علیه السلام گذراند و چشمی را شفا داد و ضریح، روزها در فضای امام رضاعليه اسلام مي‌گذراند و چشم‌ها را شفا می‌دهد.

فَارْتَدَّ بَصِيرًا...