گاهی و خیالی
گاهی میشود که آدم دوست دارد سوار ماشین خیالبافی بشود و تا آخرین خط تخیل تختهگاز برود تا بلکه کمی از زمان را دور از این دود روزگار و فغان مشکلات و اضطراب لحظهها، برای خودش باشد.
حالا من رسیدهام اینجا که خیابانهایش چراغانی است و دیوارهایش پر از تابلو و آدمهایش که انگار یکجوری شدهاند.
برخی دلشان شور میزند و عدهای در چشمشان کارخانهی برق شوق افتتاح کردهاند.
خلاصه غوغایی است. همه منتظراند ببینند چه میشود. و من هم در خیالام نتوانستم بفهمم راستی حالا چه میشود؟!
زود از خیالام برگشتم پشت میزم و دوباره گرفتاریها و تشویشها. حالا دارم فکر میکنم ایکاش در همان خیالام خانهای کرایه میکردم و میماندم و یا ایکاش خیالام به نزد من میآمد و میگفت: خیال نیست پسر جان! مولای تو ظهور کردهاست...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:28 توسط علی مهدوی
|
میخواهیم حرف نگفتهای نمانده باشد