گاهی می‌شود که آدم دوست دارد سوار ماشین خیال‌بافی بشود و تا آخرین خط تخیل تخته‌گاز برود تا بلکه کمی از زمان را دور از این دود روزگار و فغان مشکلات و اضطراب لحظه‌ها، برای خودش باشد.

حالا من رسیده‌ام این‌جا که خیابان‌هایش چراغانی است و دیوارهایش پر از تابلو و آدم‌هایش که انگار یک‌جوری شده‌اند.

برخی دل‌شان شور می‌زند و عده‌ای در چشم‌شان کارخانه‌ی برق شوق افتتاح کرده‌اند.

خلاصه غوغایی است. همه منتظراند ببینند چه می‌شود. و من هم در خیال‌ام نتوانستم بفهمم راستی حالا چه می‌شود؟!

زود از خیال‌ام برگشتم پشت میزم و دوباره گرفتاری‌ها و تشویش‌ها. حالا دارم فکر می‌کنم ای‌کاش در همان خیال‌ام خانه‌ای کرایه می‌کردم و می‌ماندم و یا ای‌کاش خیال‌ام به نزد من می‌آمد و می‌گفت: خیال نیست پسر جان! مولای تو ظهور کرده‌است...