شاید بعضی از شما یادتان باشد. چیزی بود به نام امر به معروف و نهی از منکر. آن زمان‌ها واجب بود البته واجب کفایی. احکامی داشت. آدابی داشت و خلاصه چیزی بود که می‌شد در باره آن حرف زد و کتاب نوشت. از قضا چیز خوبی هم بود.


خب زمانه کم کم عوض شد و خیلی چیز‌ها تغییر کرد. مثلاً یادم هست یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر این بود که احتمال اثر کردن در فرد مقابل وجود داشته باشد. با پیشرفت جامعه این شرط اصلاح شد و الآن می‌گویند: «دو تا چماق که به سرش بخوره درست می‌شه» یا «جلوی خانواده که بی‌آبرو شد سر عقل می‌آید» یا حتا «امشبو که تو حبس موند آدم می‌شه». خب به هر حال جامعه در حال تکامل بود!

 


در جوامع بسیار پیشرفته (که به زودی ما هم به آن‌ها می‌پیوندیم)
حرفهای جالبی پیدا شد. اگر به کسی بگویید  عزیز من این کار شما
اشتباه است، سریع با قیافهٔ حق به جانب بر می‌گردد و می‌گوید:  به شما چه ربطی دارد؟شما مگر خودت چه گلی به سر مملکت زده‌ای؟ اصلا تو به چه حقی در زندگی خصوصی من دخالت می‌کنی؟  خب راست هم می‌گوید. شما هم کمی فکر کنید که واقعا به چه حقی به خودتان اجازه دخالت در زندگی آدم‌ها را می‌دهید؟

 

 

 
القصه! کار به جایی رسید که امر به معروف و نهی از منکر به تناسب پیشرف و تکامل به امر به منکر و نهی از معروف بدل شد. نمونه‌هایش هم زیاد است. مثلا «اَه این چه لباسیه پوشیدی دختر!؟ مثل امل‌ها شدی» یا «وا! یعنی واقعاً شما تو عروسیتون بزن بکوب ندارین؟ مگه می‌شه؟ یک شب که هزار شب نمی‌شه» یا در مهمانی می‌گوید: «پسر اینو بخور باور کن هر چی می‌گن الکیه، فقط فازت می‌ره بالا، اگه زیاده روی نکنی هیچیت نمی‌شه» تعارف دود و تنقلات و شب نشینی و... شده یه جور محبت و صمیمیت بین دوستان

اما سوال مهمی است. واقعا ما به چه حقی می‌توانیم در زندگی دیگران دخالت کنیم؟ تا کجا می‌توانیم پیش برویم؟ اصلا چرا باید این کار را کرد؟
خب جواب به این سوال آسان نیست. اما من کمی فکر کردم (گاهی پیش می‌آید و فکر می‌کنم) و یک پیشنهاد به ذهنم رسید. شاید با این نظریه بتوان حق دخالت در زندگی آدم‌ها پیدا کرد و آن‌ها هم جبهه نگیرند. من حرفم را می‌زنم شما امتحان کنید و جوابش را بر گردانید.

چیزی که به عنوان کاتالیزور عمل امر به معروف و نهی از منکر قابل استفاده است پدیده ایست به نام «دوست داشتن». بله درست شنیدید. دوست داشتن مثل هوا همه جا هست و همه زندگی بشری به آن پیوند خورده است. اما دیده نمی‌شود.

درست از لحظه‌ای که محبت کسی وارد دل شما می‌شود اتفاقات زیادی می‌افتد. شما به آن شخص حساس می‌شوید و زندگی و آینده و سرنوشت او برای شما مهم می‌شود. هر چه محبت بیشتر شود اهمیت سرنوشت آن شخص هم بیشتر می‌شود. تا جایی که دیگر نمی‌توانید دست روی دست بگذارید و به بیراهه رفتن او را ببینید. پس تا اینجا شما انگیزه شدید برای دخالت در زندگی شخص مقابل را پیدا می‌کنید.

گام بعدی این است که محبت را به آن شخص اثبات کنید. یا حداقل ابراز کنید. این مرحله هم باید صادقانه باشد و در عمل دیده شود. به حرف و ادعا نیست. نمی‌شود به کسی بگویید: آقای... من شما را دوست دارم. من به شما احترام می‌گذارم... «ولی در عمل سایه‌اش را با تیر بزنید. راستش را بگویم این مرحله خیلی سخت است. اما نتیجه‌اش غوغا می‌کند.

وقتی توانستید دوست داشتن خود را به کسی اثبات کنید مسیر تکمیل می‌شود. حالا وقت آن است که طبق‌‌ همان محبت و ادب و احترام و... حرف دلتان را به او بزنید. منظورم این است که نگرانی خودتان را از مسیری که در پیش گرفته است ابراز کنید. نیازی به چوب و چماق نیست. همین ابراز نگرانی اغلب کافی است. دلیلش هم این است که آدم‌ها تشنهٔ محبت هستند. اگر ببینند کسی به آن‌ها اهمیت می‌دهد، هر کاری می‌کنند تا آن محبت ادامه پیدا کند. حتی از بسیاری لذت‌ها می‌گذرند. چه برسد به آن خطای جزئی که مد نظر شماست.

اما منظورم این نیست که فوراً جواب خواهید گرفت. تغییر به زمان نیاز دارد و شما باید این زمان را به او بدهید. ان شاء الله نتیجه می‌گیرید. اما بگویم که این مراحل ممکن است حتا سال‌ها طول بکشد. اگر چنین صبر و حوصله‌ای ندارید خاضعانه بگویم که حق دخالت هم ندارید و بگذارید زندگیش را بکند.

خب جزئیات بماند برای بعد‌ها. فقط چند نکته را متذکر بشوم:
سعی کنید آدم‌ها را دوست داشته باشید. خصوصا نزدیکانتان را. همسایه را، هم وطن را، هم شهری را، مسلمان را، شیعه را. بیشتر آدم‌ها خوب هستند و قابل دوست داشتن. اگر از کار کسی بدتان می‌آید و دوستش ندارید پاپیچش نشوید. به نصیحت کاری از پیش نخواهد رفت. راه دیگری باید پیدا کرد.

بیاییم کسانی را که دوست داریم و آن‌ها هم می‌دانند ما دوستشان داریم به کارهای خوب دعوتشان کنیم. راستی خواهرتان مسواک می‌زند؟ برادرتان صبحانه می‌خورد؟ دوستتان با پدر و مادرش خوشرفتار است؟ از همین کارهای ساده شروع کنی.
بدانیم کسی که ما را به کار بدی دعوت می‌کند دوست ما نیست. او شریک جرم می‌خواهد و ساده گیر آورده است. کسی هم که عمل زشتی از ما می‌بیند و فقط می‌خندد و می‌گوید زندگی خودت است راحت باش نمی‌تواند دوست خوبی باشد. همیشه یادتان باشد دخالت در زندگی مردم به معنی سلب اختیار آدم‌ها نیست. به این راحتی‌ها کسی به شما حق سلب اختیار از دیگران را نمی‌دهد. مراقب باشید زیاده روی نکنید. این نظریه را اجرا کنید و خیرش را ببینید. اگر هم دیدید به بیراهه رفته‌ام برایم بنویسید.

                                                                                                                   

                                                                                                                  و من الله التوفیق