وزنه‌ی ترازو را دست‌کاری می‌کند، از وقت کلاس کم می‌گذارد، به بیمارش توجهی نمی‌کند و تمام حواسش را می‌دهد به ساختمان تجاری اش، مدیر اداره‌ی دولتی است و هیچ به فکر مردم نیست فقط فکر جایگاهش نزد مقامات بالاست و این‌که چگونه با کمی لبخند و دروغ ...، در شیر آب می‌ریزد، از چند متر نخ می‌زند و لباس زود وا می‌رود، خودروساز است و خودرواش جز آه و نفرین مردم چیزی ندارد، با راننده تاکسی توافق می کند ۵۰۰۰ تومان وقتی می‌رسند ۴۰۰۰تومان می‌دهد، می‌گوید پروژه را یک ساله تحویل می‌دهم اما بعد از يک‌سال و نیم هنوز آماده نیست، به بخش خصوصی می‌گوید اگر پل را بسازی این‌قدر پول می‌دهم آخرش نمی‌دهد فقط برای رضای خدا و کمک به محرومین!
ساختمان می‌سازد و برای مقاوم شدن در برابر زلزله به ناظر پول می‌دهد، حقوق کارگران را دیر می‌دهد چون با خودش حساب کرده است اگر یک ماه پول در بانک بماند سود خوبی دارد، در ایران تولید می‌کند در جعبه مدل خارجی می‌گذارد و می‌فروشد، بازاریاب زن آن‌چنانی استخدام می‌کند تا بیشتر بفروشد...

راستی این پول‌ها به کجا می‌رسند؟ برای چه کاری خرج می‌شوند؟
خرج دوا و درمان؟ خسارت تصادف؟ مواد مخدر فرزند؟ خرج رژ و ماتیک همسرانشان برای بالا رفتن اعتبار سرکار خانم!
شاید دزد خیلی از آن پول را ببرد! شاید فرزندش همه را خرج عیاشی دوستانش کند! شاید آتش شود! شاید آب شود برود زیر زمین.

راستی نتيجه‌ی این پول‌ها چه می‌شود؟
فرزندی که منتظر مرگش می‌نشیند تا به سهم الارثش برسد؟ یا همسری که کاملاً او را می‌دوشد و او جرات نطق کشیدن ندارد؟ یا چشمانی که ناموسش را دنبال می‌کنند؟ یا حرمتی که باقی نمی‌ماند!

و عاقبت...
جایی میان بیابان شاید با بدنی که سوزانده اند، و یا در قبر در عذاب و در این حال دیگران با پول او فقط شمع سیاه روشن می‌کنند و دریغ از فاتحه ای، شاید ...

امان از این لقمه‌های حرام!